آتش عشق یخی

به نام تک نوازنده’ گیتار عشق ( برگ از درخت خسته می شه ‘ پاییز همش بهونست)

سرت بذار رو شونه هام

 

 

سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
گریم میگیره
بزار رو سینم سرت , چشمای خیس ترت
بزار تا سیر نگات کنم , بو بکشم پیرهنت
بقل کن بچسب بهم , بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی را ندارم , نزدیک تر از نفس بهم
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 16:59  توسط سامان  | 

راز من

عصري   بد جوري   دلم  گرفته  بود  . تصميم گرفتم  از خونه  بزنم  بيرون.... حوصله کسي  رو  نداشتم.  اروم  اروم  کنار  رودخونه   قدم  مي زدم..... صداي  اب  خيلي  بهم  ارامش ميده ... تا اينکه  سو سو  چراغهاي  پل  از  دور  چشمم رو گرفت . چراغهاي  ابي رنگ با صداي  شر شر  اب ارامش  عجيبي  بهم  داده  بود    کاش  باهام  بودي.... دلم خيلي  هواتو  کرده  بود. نيستي  .... اما خيالت همه  جا  با منه....

امشب  اومدم  تا دوباره  ديوار  سکوتم  رو بشکنم...... مي خوام  واسه  دلم  يه  پنجره  باز  کنم... مي خوام  امشب  اشک  چشمام  رو قلمي  کنم و  برات  روي  صفحه  دلم  نقش زيباي  تو  رو  بزنم.... اما  نمي دونم  چرا امشب  دست  و دلم  مي لرزه.... يه  جواريي مثل هميشه  نيستم .

اومدم  تا  بهت بگم  بياد  لحظه هايي  که  تو  را  کنارم  داشتم  مي مونم.... اومدم  تا بهت  بگم جاي  خاليت  واسم براي هميشه يه  عذابه ...  اومدم  تا  بهت  بگم  دوستت دارم ..اره  هميشه  دوستت داشتم.... تمام  شعرهام واسه  يه نگاه تو بوده و  بس.....

امشب  اومدم  تا  دوباره  بهت  بگم  تمام احساسم رو به  پاي  يه لحظه  نگات  مي ريزم ...اومدم  تا  بهت  بگم   اگر  چه نيستي  هميشه يکي هست که قلبش واسه  تک تک  ثانيه هات  مي زنه.......

امشب  اومدم  تا  بهت  بگم  خيلي دلم مي خواد  برگردم  پيشت.... مي خوام  امشب  چشمام  رو  ببندم و  تموم  خاطرات  بي تو  بودن  رو  دور  بريزم..... امشب   اومدم  تا  يه  بار  ديگه  از  نو  زندگي  رو  با تو  شروع کنم....

امشب اومدم  تا بهت  بگم  اگر  چه  رفتي  ..اما تموم  وجودت  را  واسم  گذاشتي  و  رفتي...تمام  احساست  رو  ... 

امشب اومدم  تا  يه  بار  ديگه..... با تموم  وجودم  بگم  که هنوزم   دوستت دارم ...

تقديم  به  تنها  بهونه  واسه  زندگيم :

 

 

 

راز من ... 

 عشق من.....

از چشم ترم زود  مرو...

صد جانم به فدايت

ز برم زود مرو

نکنم شکوه که دير آمدي در بر من

لااقل دير آمدي به سرم   زود مرو

بنشين يک دم واز چشم ترم زور مرو

اي شکسته تو شکستي مويه کردي ....گريه کردي ...از ته دل غصه خوردي .

من با هاتم .  خاک پاتم  .   تو صداتم  تو صداتم

من رفيق گريه هاتم

عشق در تو... شور در تو.. بي تو من جايي ندارم... بي تو فردايي ندارم

من باهاتم ...  مثله بارون تو چشاتم

مثله غصه تو صداتم... چون پرنده در هواتم

عشق در تو
 شور در تو
بي تو من جايي ندارم
  بي تو فردايي ندارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 22:3  توسط سامان  | 

حس هميشه داشتنه

نه عشق و دلبستگيه

نه قصهءگسستنه

نه حرف پيوستگيه

عادت و عشق و عاطفه

هر چه لغت تو عالمه

براي حس من و تو

 يه اسم گنگ و مبهمه

تو اين روزاي بي کسي

اگه به دادم نرسي

يه روز مي ياي که دير شده

نمونده از من نفسي

خواستن تو براي من

فراتر از زوح و تنه

راز هميشگي شدن

هميشه از تو گفتنه

اگر تو مهلتم بدي

مهلت مرگو نمي خوام

با تو به قصه مي رسم

همراه لحظه ها  مي يام

هميشه عاجزه کلام

از گفتن معني ناب

هيچ عاشقي عاشقي رو

ياد نگرفته از کتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 18:17  توسط سامان  | 

کاش ميشد

کاش ميشد عشق را تفسير کرد

 خواب چشمان تو را تعبير کرد

 کاش ميشد همچو گلها ساده بود

 سادگي را با تو عالم گير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

 کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 17:35  توسط سامان  | 

عکس

سلام

بابا نظر بدین

o0k

چند تا عکس براتون گذاشتم  برا بکگراند

امیدوارم خشتون بیاد

      

         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 17:52  توسط سامان  | 

نامه

خواستم تا براي دلدارم

 نامه اي عاشقانه بنگارم

بنويسم که عاشقت هستم

بنويسم که دوستت دارم

بنويسم مکن فراموشم

بنويسم بيا به ديدارم

بنويسم که زندگي زيباست

تا من اي مهربان تو را دارم

کم کم از شوق دست من لرزيد

خون چکيد از نگاه غم بارم

لب خود را به گريه آغشتم

تا بر آن نامه بوسه بگذارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 22:19  توسط سامان  | 

من و تو

من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ كدوم حرفي كه باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و كوره
 من و تو
 من و تو
 من و تو
 هم صداي بي صداييم ، با هم و از هم جداييم
 خسته از اين قصه هاييم ، هم صداي بي صداييم
 نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
 يه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
 تمام وعده ها رو داديم و حرفا رو گفتيم
 ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
من و تو
 من و تو
 من و تو
هم صداي بي صداييم ، با هم و از هم جداييم
 خسته از اين قصه هاييم ، هم صداي بي صداييم
گل هاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از كار ساعت پير رو طاقچه
گل هاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو
+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 14:23  توسط سامان  | 

آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
 شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
 تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
 به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 17:19  توسط سامان  | 

عشق چيست ؟

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست
+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 16:43  توسط سامان  | 

كــوچـــه

         بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

         همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

         شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

         شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

         در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

         باغ صد خاطره خنديد،

         عطر صد خاطره پيچيد:

 

         يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

         پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

         ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

         تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

         من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

         آسمان صاف و شب آرام

         بخت خندان و زمان رام

         خوشة ماه فروريخته در آب

         شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

         شب و صحرا و گل و سنگ

         همه دل داده به آواز شباهنگ

 

         يادم آيد، تو به من گفتي:

         -        ” از اين عشق حذر كن!

         لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

         آب، آيينة عشق گذران است،

         تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

         باش فردا، كه دلت با دگران است!

         تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

         با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

         سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

         نتوانم!

 

         روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

         چون كبوتر، لب بام تو نشستم

         تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

         باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

         تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

         حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

         اشكي از شاخه فرو ريخت

         مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

         اشك در چشم تو لرزيد،

         ماه بر عشق تو خنديد!

 

         يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

         پاي در دامن اندوه كشيدم.

         نگسستم، نرميدم.

 

         رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

         نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

         نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

         بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 13:37  توسط سامان  | 

زير درخت آرزو

 

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه
مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگوي مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 13:56  توسط سامان  | 

بعد از تو

اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست
بعد از تو آن عروسك خاكي
كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم
و به صداي زنگ كه از روي حرف هاي الفبا بر ميخاست
و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي دل بستيم
بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود
از زير ميزها به پشت ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي كرديم
و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگي
بعد از تو ما به هم خيانت كرديم
بعد از تو تمام يادگاري ها را
با تكه هاي سرب و با قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد كشيديم
زنده باد
مرده باد
و در هياهوي ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان
كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم
بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم
براي عشق قضاوت كرديم
و همچنان كه قلبهامان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت كرديم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم
و مرگ زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد
و مرگ آن درخت تناور بود
كه زنده هاي اين سوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ ميزدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند
صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد اي هفت سالگي
بر خاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت
چه قدر بايد
براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟
ما هر چه را كه بايد
از دست داده باشيم از دست داده ايم
مابي چراغ به راه افتاديم
و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود
در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي
و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

چه قدر بايد پرداخت ؟ ...

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 13:37  توسط سامان  | 

1 خواهش

سلام

آقا این رسمش نیستااااا

۱ نظر بدین که زود زود آپ کنم

شما میتونید از لینکی که پایین هر متن هست نظر ارسال کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 13:9  توسط سامان 

افسوس...

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 13:16  توسط سامان  | 

درمانده و مستم امشب

بس كه افتاده و درمانده و مستم امشب

دل به چشمان پر از ناز تو بستم امشب

مرو اي عشق من از خانۀ قلبم بيرون 

         چون كه بيش از همه محتاج تو هستم امشب

شاد و خوشبخت ترين فرد جهان خواهم بود

گر رسد بر سر گيسوي تو دستم امشب

بس كه بي تاب شد از كوره به در رفت دلم

                شيشۀ عكس تو را باز شكستم امشب

گر نيايي به سراغم به يقين خواهم مُرد

دل ديوانه و ديوانه پرستم امشب 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 2:10  توسط سامان  | 

باران می بارد امشب

باران می بارد امشب          دلم غم دارد امشب 

آرام جان خسته          ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم          شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری          سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم          می چکد با نم نم باران به دامانت

بسته ای بار سفر را           با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا          سینهء من دشت غم ها

یادم آید زیر باران          با تو بودن با تو تنها

باران می بارد امشب          دلم غم دارد امشب         

آرام جان خسته          ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت          برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی          از سفر اما نمی شه باور من

رفتنت را کرده ام باور          التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم          بلکه باران شوید از جانم گناهت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 1:47  توسط سامان  | 

For U

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 1:18  توسط سامان  | 

کسی غیر از تو نمونده

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی

همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی

 

 

نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه

میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه

 

 

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی ها

خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی ها

 

 

لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه

تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

 

 

می شکنم بی تو و نیستی

به سراغم نمی آیی که ببینی

 

 

بی تو میمیرم و نیستی

تو کجایی ؟ تو کجایی که ببینی

 

 

شب بی عاطفه برگشت , شب بعد از رفتن تو

شب از نیاز من پر , شب خالی از تن تو

 

 

با تو گل بود و ترانه , با تو بوسه بود و پرواز

گل  و  بوسه  بی تو  گم شد , بی تو   پژمرده شد آواز

 

 

fire-ice.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 3:55  توسط سامان  | 

سخاوت دستهاي زيباي تو

 
 
 
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
 عزيزم و سوگند ميخورم

كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
 به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها

عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه

ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم
 مست شراب عشقت شدم

پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
 از جام قلب تو مست عشق شوم و

سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام

تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
 آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس

سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
 نه مجنون باشم و نه فرهاد

تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
 با آرامش با تو باشم

بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
 رها نكنم و تو را هر چه

زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
 آرزوی مرا داری قسم

كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار

بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهای مقدست قسم ،
 به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير

شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
 و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
 و با تمام وجودم بفشارم و

سوگند خويش را برايت ياد كنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 23:30  توسط سامان  | 

التماست نمي كنم

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره، بسی نازیباست

بهترین واژه، همان لبخند است

که زلب های همه دور شده ست
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 23:9  توسط سامان  | 

1 خبر

سلام از اونجایی که یه چند نفر بد برداشت کردن

قصد دارم بعضی مطالب از بلاگ حذف کنم

در ضمن لوگوی سایت هم ساخته شد

در صورت تمایل هم در جریان بذارین که در مورد تبادل لینک و تبادل لوگو تصمیم بگیریم

با تشکر

مدیر بلاگ (سامان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 22:18  توسط سامان  | 

The Magic Of Love

Love is like magic
And it always will be.
For love still remains
Life's sweet mystery!!
Love works in ways
That are wondrous and strange
And there's nothing in life
That love cannot change!!
Love can transform
The most commonplace
Into beauty and splendor
And sweetness and grace.
Love is unselfish,
Understanding and kind,
For it sees with its heart
And not with its mind!!
Love is the answer
That everyone seeks...
Love is the language,
That every heart speaks.
Love can't be bought,
It is priceless and free,
Love, like pure magic,
Is life's sweet mystery!!

 

( poem from SAFA (safa_fun@yahoo

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 20:11  توسط سامان  | 

حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم

 

 باز بي تو شبهايي از من به سر شد

باز بي تو آرزوهايم همه خون جگر شد

 

باز حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم

 بازبه دنبال تو بسي ره وز پي ره پيمودم

 

 باز صداي موذن مي آيد وبه چشمم خواب نيست

 بازعطشي درون دارم وزدست مهربانم آب نيست

 

 باز خدايا آه من هم بغض ناله گشته

 باز وجودم با وجودش در خيال هم پياله گشته

 

 باز مست مست گشته ام از سراب خيالش

 باز پيمانه ام خالي ست از شراب وصالش

 

 باز سرخوشي من مدتي كوتاه داشت

 باز حمارمُراد ِلنگهايي زهم كوتاه داشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:16  توسط سامان  | 

حيف واژه خيانت

۱ شعر از گروهemziper براتون می خونم که خیلی به رگم خوابیده :

هيچ كس.... لياقت اشكهاي تو را ندارد....
و كسي كه چنين ارزشي دارد.... باعث اشك ريختن تو نمي شود.
"گابريل گارسيا ماركز"

 

چه اشتباهي كردم كه اسمتو آوردم
خوبيش اينه لااقل واست قسم نخوردم
راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن
جدا مي شيم ما از هم، چون خيلي ها حسودن
ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب
تو خيلي خوبي اما، فقط تو عالم خواب
عكسا و هديه هاتم، مي دم به يه واسطه
تا كه به خير و خوشي، تموم شه اين رابطه
حرفاي عاشقونه همش ماله قديمه
مث همون حرفا كه ماها بهم زديمه
هر وعده اي كه دادي به هركسي عمل كن
غصه هاشو يه جوري، با مهربوني حل كن
نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه
نذار كه از دست تو، راهي يه سفر شه
چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا
تكليفا روشن مي شه هميشه تو بهارا
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نكردن خيانت
سفيدي نگاهت، نابه شبيه برفه
آب مي شه زود و فقط به قيمت يه حرفه
ديگه خدانگهدار، لحظه هاي قيمتي
منو ببخش عزيزم هركي داره قسمتي
دنيارم اگه بدي دلم ازت صاف نمي شه
دلي كه بشكنه و كدرشه، شفاف نمي شه
نه ديگه، دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو ديگه محاله تو دلم جا بشه
حيف اون بتي كه از تو براي خودم ساخته بودم
من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم
اصل مطلب اينه كه برو پي كار خودت
ديگه نمي خوامت، لعنت به تو و اون روز تولدت

 

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن
اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن
بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن
اونا كه مي آن به اين بهونه ها، كه اومدن
از توي شهر قشنگ قصه ها، دروغ مي گن
اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ مي گن
اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن

 

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيف غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيف شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيف رويام كه واسه تو از قشگياش گذشتم
حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب
حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم
حيف هر چي به تو گفتم، راس راسي حيف سليقم
حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم توي روزي كه مي گن تولدت بود
حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود
حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي
حيف گرماي دستم، كه سپردمش به سردي
حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيف اعتماد اون روز، حيف واژه خيانت
حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كم ستاره
حيف اون حرفا كه گفتي، گفتم اشكالي نداره
حيف چشمايي كه گفتم، به تو با لباي خندون
حيف آرزوي ديدار، با تو بودن زير بارون
حيف هر چي كه سپردم، حيف هر چي كه نبودي
حيف تكليفم، بياو روشنش كن تو به زودي

 

ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير، تو كنج اين خونه بوديم
ما كه رفتيم تو بمون با هركي كه دوسش داري
با اوني كه پنهوني سر روي شونش مي ذاري
ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
قصه چشماي تو واسه ما تكراري نبود
ما كه رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد
مي دونم چند روز ديگه مي شنوم جدا شديد
ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينكه بندازيش زمين نبود
ما كه رفتيم وليكن قدر تو دونسته بوديم
بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم
ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري
به قول حافظ ما هم داريم يه ياره سفري
ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش
آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش
ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت
ببينم كه سال ديگه، كي مياد تولدت؟
ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده
اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي
لااقل مي اومدي پيشم، واسه خداحافظي


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 17:35  توسط سامان  | 

محراب گناه

SUÇ ORTAĞIM

  BU AKŞAM NEFRET ETTİM HERŞEYDEN

PARÇALAMAK İSTEDİM KENDİMİ

İŞE GÖZLERİMDEN BAŞLADIM

KÖR ETTİM GÖZLERİMİ BİR DAHA

SENİ GÖRMESİN DİYE

SONRA SAĞIR ETTİM KULAKLARIMI

BİR DAHA SESİNİ DUYMASIN DİYE

SONRA ELLERİMİ YOK ETTİM

BİR DAHA ELLERİNİ TUTMASIN DİYE

AKLINA NE GELİYORSA YOK ETTİM İŞTE

EN SONA YOGUN YÜREĞİM KALMIŞTI

YORGUN YÜREĞİMİ OLMAYAN ELİME ALDIM

VE İİÇİNİ AÇTIM

RAZIMISIN BİLMİYORUM

AMA İÇİNDE BİR TEK SEN VARDIN

PARAMPARÇA OLMAMA RAĞMEN KALBİMDEKİ

SENİNLE YAŞAMAKTAYDIM

SEVMEK SUÇSA

KALBİM SUÇ ALETİMSE

SENDE SUÇ ORTAĞIMSIN...

 

 

 

 

محراب گناه من

امشب هر آينه نفرت را تجربه مي كنم از همه چيز

از خود شروع مي كنم چنگ مي زنم پاره پاره مي كنم

اول از همه چشمانم را كور مي كنم تا ديگرتو را نبينند

سپس كر مي كنم گوشهايم را تا ديگر بار صداي تو را نشنوند

دستهايم را از بين بردم تا ديگر باره به دامانت نياويزند

هر چه كه نشاني از تو داشت در وهم گاه ذهنم  نابود كردم

حالا حالا نوبت   به نزديك ترين به تو رسيد . قلبم

قلب خسته ام را با دستهاي نداشته ام بدست گرفتم

آن را گشودم

نمي دانم راضي هستي يا نه ولي درون قلبم تنها تو را يافتم

تكه تكه

پاره پاره

چه حقيقت تلخي

كه در اين سالها با تويي كه در قلبم بودي زندگي مي كردم

اگر دوست داشتن گناه باشد

قلبم پر از گناه

و تو

محراب گناه مني!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 17:23  توسط سامان  | 

این ماه رو ببینین ؟

به خیال خام خودش ماهه...!

نمیدونم ، شایدم باشه ..!

ولی چرا از پشت شیشه های سیاه به آسمان مینگرد

چرا نمی خواد  خودشو مثل بقیه ستاره ها که لیاقتش رو هم نداره ببینه؟

بردار مغرور..، بردار آن شیشه های سیاهه نقاب خود را

و ببین که چگونه ستاره ها در عین بی ستارگی من می درخشند

چرا نمیخوای تو هم مثل بقیه ستاره ها...  خودتو نشون بدی ؟

بردار تا بفهمی که آن شیشه ها تورا ماه کرده اند،

وگر نه تو حتی نمیتوانی ستاره باشی....ای مغرور...

 و گوش کن مغرور":

 من از نهایت شب حرف میزنم....

از نهایت تاریکی ...

ای رهگذر !

چراغ نمیخواهم....

نمی خواهم به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...

همین تنهایی شب مرا کافیست

تن و چراغت ارزانی صورت پرستان باد...

همین خیال تو مرا کافیست...

نمیخوام که میون تاریکی شبام با تو باشم...

دیگر به چشم ستاره هایی که به چشمان تو شبیه ترند نمینگرم

آری زندگی همین است....

بی ستاره بودن در آسمان پر ستاره،

 که خیال ستاره ای مرا با خود به اوج آسمان میکشاند

من درد ها كشيدم ام از درازناي اين شب بلند
با اين همه جهان و هرچه در اوست

به جمله ای به من میگوید:

      <<  تنهایی مرامه عشقه >>

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 10:41  توسط سامان  | 

از راهی دور

دیده ام سوی دیارتو و اندر کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

تو به کس مهر نبندیءمگر آندم

که ز خود رفته:در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادوی خامش

دستش افروخته فانوس گتاهی

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پبکرت را ز عتش سوخته بودم

من که در مکتب رؤبایی زهره

زسم افسونگری آموخته بودم

برتو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

«وای بر من که ندانستم از اول»

«روزی آید مه دل آزار تو باشم»

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودیءنه پیامیءنه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

ز آنکه دیگر تو نه آنیءتو نه آنی

 

 

به یاد او

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 10:6  توسط سامان  | 

عاشقانه دوست داشتن

می دونی چیه؟

هیچ موقع عاشق نشو

چون عشق با همون تب و تابی که میاد همونجوری هم می خوابه

یعنی اگه از کسی که عاشقشی کافیه ۱ دروغ بشنوی تا ازش متنفر شی

هیچ موقع  کسی رو  دوست نداشته باش

چون دوست داشتن در مقابل بعضی ها خیلی کمه

یعنی اگه از کسی که دوستش داری کافیه ۱ دروغ بشنوی تا ازش زده شی

پس فقط ۱ راه موند

می دونی چیه؟

اون هم عاشقانه دوست داشتن

پس همیشه ۱ نفر را عاشقانه دوست داشته باش

ولی فقط ۱ نفر را!

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 17:11  توسط سامان  | 

ما كه به هم نميرسيم

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم

only 4 U

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 16:18  توسط سامان  | 

نظر بدین

نظر بدین ما یه جونی بگیریم ادامه بدیم بلاگرو

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 0:42  توسط سامان  | 

مطالب قدیمی‌تر